فرانسیس فوکویاما
فرانسيس فوكوياما
تهيه و تنظيم: ميثم گليردي
خرداد 91
زندگينامه
فرانسيس فوكوياما متولد سال 1952 در شهر شيكاگو و داراي دكترا در رشته علوم سياسي از دانشگاه هاروارد است. پدر و مادرش ژاپني الاصل كه پس از جنگ جهاني دوم به كشور آمريكا مهاجرت نمودند. او عضو سابق دفتر برنامه ريزي هاي سياسي در وزارت امور خارجه آمريكا، تحليلگر ارشد مركز مطالعاتي «راند» و مدّرس دروس سياست عمومي و اقتصاد سياسي بين المللي در دانشگاه هاي مختلف كشور آمريكاست.
نظريه پايان تاريخ فوكوياما
وي اين نظريه را نخست به صورت مقاله و سپس در كتابي تحت عنوان «پايان تاريخ و واپسين انسان» مطرح كرد. به اعتقاد فوكوياما، «ليبرال دموكراسي» شكل نهايي حكومت در جوامع بشري است.
تاريخ بشريت نيز مجموعه ايست منسجم و جهت دار كه بخش بزرگي از جامعه بشري را به سوي ليبرال دموكراسي سوق مي دهد. وي اشاره مي نمايد پايان تاريخ زماني است كه انسان به شكلي از جامعه انساني دست يابد كه در آن عميق ترين و اساسي ترين نيازهاي بشري برآورده شود. ليبرال دموكراسي با پيروزي بر رقباي ايدئولوژيك خود نظير سلطنت موروثي، فاشيسم و كمونيسم ممكن است نقطه پايان تكامل ايدئولوژيك بشر و آخرين شكل حكومت بشري باشد و در اين مقام، پايان تاريخ به شمار آيد.
سرمايه اجتماعي (Social Capital)
از ديدگاه فوكومايا، سرمايه اجتماعي به سادگي مي تواند به عنوان مجموعه معيني از هنجارها يا ارزش هاي غير رسمي تعريف شود كه اعضاي گروه كه همكاري و تعاون ميانشان مجاز است در آن سهيم اند نيز سرمايه اجتماعي ذخيره و انباشتي از ارزش هاي مشترك جامعه است.
سرمايه اجتماعي و مسئله گستردهتر مدرنيت
فوكوياما معتقدست طرح آزادمنشانه مدرنيت مي خواهد، جامعه اي مبتني بر قرارداد اجتماعي رسمي و مشتمل بر افراد خردورزي را كه گردهم آمده و به عنوان نوع بشر از حقوق طبيعي خود حراست مي كنند، جانشين جامعه اي كند كه بر پايه سنت، مذهب، نژاد يا فرهنگ استوار است. جوامع مدرن بجاي آنكه درصدد باشند كه اخلاق اعضايشان را بهبود بخشند، در جستجوي تأسيس نهادهايي همچون حكومت متكي بر قانون اساسي و مبادله مبتني بر بازار آزاد هستند تا رفتارهاي اعضاي خود را نظام مند كنند.
فروپاشي بزرگ
هنجارهاي اجتماعي در طول تاريخ بشريت، همواره در معرض تغيير و تحول بوده است و در مورد جوامعي كه صنعتي شدن و نوسازي اقتصادي را تجربه كرده اند، درصد تغييرات (هنجارهاي اجتماعي) همزمان با شروع روند فوق بالاتر رفته است. ميزان افزايش در بسياري از شاخص هاي اجتماعي آن چنان زياد بوده است كه بايد سراسر اين دوره را با عنوان «فروپاشي بزرگ» در الگوهاي اوليه زندگي اجتماعي مشخص كرد. نخستين تغييري كه رُخ داده است عبارتست از زوال خانواده هسته اي.
چنانكه آمارها نشان مي دهد تغيير هنجارهاي اجتماعي كه فوكوياما به آن نام «فروپاشي بزرگ» داده است، در شكل تراكمي خود، در طيف بسيار وسيعي از كشورها، سرعت و گستره انبوه تري داشته است. پديده اجتماعي گسترده اي از اين دست عموماً علل گوناگون و مرتبط با هم دارد و در واقع ناظران اين تغييرات را به عواملي از قبيل فقر و فروپاشي اقتصادي، تغيير ارزش هاي فرهنگي، جانبداري از حقوق زنان و حضور زنان در نيروي كار، سياست دولت از جمله سطوح و انواع مزاياي رفاهي، فن آوري در حال تغيير، تلويزيون و ديگر اشكال ارتباطات جمعي، نقص ذاتي در ايدئولوژي ليبرالي، زوال مذهب و... نسبت مي دهند.
بنيان خانواده دهه 1950 كه هسته آنرا فقط پدر، مادر و كودكان تشكيل مي دادند، بر اين اساس بود كه درآمد شوهر در قبال بچه داري همسر قرار مي گرفت. مرد كار مي كرد و زن در خانه به خانواده مي پرداخت. با ايجاد تحولات اقتصادي كه از صنعتي به خدمات تغيير جهت يافت، فرصت هاي جديدي براي زنان پديدار شد. در دهه 1960 زنان به تعداد بيشتري در غرب وارد عرصه كار درآمدزا شدند. اين امر، نظم و ترتيب قديم را نابود كرد و همان طور كه زنان را از وابستگي كامل به مردان رهانيد، بسياري از مردان را از قيد مسئوليت خانواده آزاد ساخت. جاي تعجب نيست كه بين مشاركت زنان در كار و وقوع طلاق و فروپاشي خانواده در سرتاسر جهان صنعتي ارتباط قوي برقرار باشد. انقلاب مسايل جنسي و استقلال زنان در امور اقتصادي و فرهنگي جديد، زمينه فراموشي وظيفه پدري را فراهم آورد و اين تعهد اخلاقي ارزشمند، به آساني در معرض فروپاشي قرار گرفت. از نگاه مردان، آرزوي كاملاً معقول زنان در زمينه افزايش استقلال خود، بهانه اي براي گريز از مسئوليت پدري بوده است. رضايت فوق العاده مردان به ترك همسر و كودكان خود، شايد بزرگترين تحول در ارزشهاي اخلاقي را طي اين فروپاشي عظيم به وجود آورد. اين امر محور بسياري از آسيب هاي اجتماعي اين دوره پنداشته مي شود.
توجه به اخلاق
فوكوياما به «اخلاق» به عنوان محوريترين عامل حفظ و بقاي جامعه اشاره ميكند و معتقد است اخلاق و ارزشها در ابعاد مختلف حيات فردي و اجتماعي انسان نقش دارند و اگر پايه اخلاقي و ارزشي فرهنگ يك جامعه فرو ريزد، بايد اضمحلال آن جامعه را انتظار كشيد. اخلاق در يك كلام در همه ابعاد حيات بشر نقش دارد. از اينروست كه وقتي پايه هاي اخلاقي يك جامعه فرو مي ريزد، چيزي از آن جامعه باقي نمي ماند. وي زير بناي فروپاشي اخلاق را تغييرات عميق فرهنگي در قالب عقل گرايي و اومانيسم غيرديني و جاي گزيني آن با فرهنگ و سنت ديني مي داند. ظهور فرد گرايي و از بين رفتن قدرت عوامل جمعي مانند دولت، خانواده، گروه، كليسا در غرب و روابط همسايگي يكي از مهم ترين عوامل زير بنايي است كه به تغيير فرهنگ و در نتيجه به تغيير اخلاق انجاميده است.
علل دگرگوني در هنجارهاي خانوادگي
بطور كلي بسياري از چپگراها استدلال مي كنند كه گسست خانواده با عوامل اقتصادي از قبيل از دست دادن شغل يا كاهش دستمزدها ارتباط دارد و مي توان آنرا با اقدامات رفاهي دولت براي كاهش فقر اصلاح كرد. راستگرايان در مقابل دو استدلال ارائه مي دهند. نخست اينها مي پذيرند كه فروپاشي خانواده از انگيزه هاي اقتصادي سرچشمه مي گيرد امّا اين استدلال بر اين امر مبتني است كه دولت رفاه علّت است نه درمان.
استدلال دوم ميگويد دگرگوني در هنجارها از تغييرات خودبخودي فرهنگ و يا ايدئولوژي مانند افول نفوذ مذهب، گسترش جانبداري از حقوق زنان يا مشروعيت فزاينده آئين فردگرايي كه رضايت از خود و خودباوري را بيش از تعهدات اجتماعي تقويت ميكند، از علل اصلي است.
محافظه كاران به سهم خود در تبيين فروپاشي خانواده دو استدلال متفاوت را ارائه كردند. نخست اينكه دولت رفاه با كمك ها و دلگرمي دادن خودسرانه به خانواده ها باعث افزايش فروپاشي خانواده شده است. كشورهايي كه امتيازات رفاهي بالايي در اختيار مردم قرار مي دهند از جمله سوئد و دانمارك، ميزان طلاق و فرزندان نامشروع بيشتري از كشوري مانند ژاپن دارند كه مزاياي رفاهي كمتري براي مردم قائل است.
استدلال معروفتر محافظه كاران بر اين است كه فروپاشي خانواده و تبعات آن، به علت جابجايي وسيع فرهنگي است كه در اوايل دهه 1960 به وقوع پيوست. در اين جابجايي فرهنگي، هنجارهاي قبلي، پايبندي خانوادگي، فداكاري، احساس وظيفه نسبت به تعهدات اجتماع و احترام به مسئولان جاي خود را به فردگرايي بيشتر، كامروايي شخصي، استقلال بيشتر از سوي زنان، تحول حقوق بر سر وظايف و تكاليف فرد نسبت به خانواده، همسايگان، محل كار و كشور داد. نظريه هاي مشروع فراوان تري درباره اينكه چرا اين جابجايي فرهنگي به وقوع پيوست، شنيده مي شود. برخي از نظريه ها اين جابجايي را به زوال مذهب و رشد سكولاريزم گريز ناپذير مرتبط مي دانند كه وقتي جوامع مدرن مي شوند، به وقوع مي پيوندد. عده اي ديگر آنرا به رويدادهاي خاصي مرتبط مي دانند كه در آن زمان اتفاق افتاد. رويدادهايي از قبيل قتل جان اف كِندي، جنگ ويتنام يا سلسله اي از رسوايي هايي كه روساي جمهوري آمريكا را پس از دهه 1960 در برگرفت.
فوكوياما معتقد است همه اين ديدگاه ها ناقص است. تغيير در هنجار مربوط به خانواده ريشه در تغيير ارزش دارد و لذا در تغييرات گسترده تر فرهنگ تجسم مي يابد. امّا اين تغييرات ارزشي به نوبه خود به وسيله انگيزه ها و فن آوري اقتصادي شكل مي گيرند كه مهم ترين آنها در قالب دو موضوع بعنوان علل زوال خانواده ها مطرح است:
1- پيشرفت كنترل مواليد
2- جابجايي درآمدها بطور نسبي از مردها به زنها.
شبكهها و بازار
فوكوياما معتقد است از چشم انداز سرمايه اجتماعي مي توان به شيوه دقيق تري شبكه را تعريف نمود. از اين ديدگاه، شبكه، به عنوان نوعي سازمان رسمي به تعريف درنيامده بلكه بصورت يك ارتباط اخلاقي مبتني بر اعتماد تعريف مي شود. بنابراين يك تعريف دقيق تر چنين خواهد بود: يك شبكه، گروهي از عاملان منفردي است كه در هنجارها يا ارزش هاي فراتر از ارزش ها و هنجارهاي لازم براي داد و ستدهاي متداول بازار، مشترك هستند. هنجارها و ارزش هائيكه در اين تعريف جاي مي گيرند از هنجار ساده دو سويه مشترك بين دو دست گرفته تا نظام هاي ارزشي پيچيده كه مذاهب سازمان يافته ايجاد كرده اند، ادامه مي يابد. در اين تعريف بايد به دو جنبه اشاره كرد: شبكه با بازار متفاوت است چون شبكه ها با هنجارها و ارزش هاي مشترك تعريف شده اند. اين بدان معناست كه مبناي مبادله اقتصادي در يك شبكه با دادوستد اقتصادي در يك بازار متفاوت است. مبادله بين دو نفر كه يكديگر را اصلاً نمي شناسند يا يكديگر را دوست ندارند و زبانشان متفاوت است، صورت مي گيرد. در واقع مبادله مي تواند بين دو عامل كه هويتشان ناشناخته است و يكديگر را نمي شناسند، اتفاق افتد. امّا مبادله در ميان اعضاي يك شبكه متفاوت است. در اين مورد، هنجارهاي مشترك به آنها هدفي متعالي مي بخشد كه ارتباط بازار را از شكل مي اندازد. آنها بيشتر مواقع علاقه مند هستند كه بدون انتظار سود فوري، به يكديگر سود برسانند و ارتباط بين آنها منوط به حسابگري دقيق هزينه – سود كه در دادوستد بازار مشاهده مي شود، نيست.
شبكهها به عنوان روابط اخلاقي غيررسمي شناخته ميشوند. بنابراين با پديدههايي از قبيل آشناپروري، پارتيبازي، ناشكيبايي، نژادگرايي و ترتيبات شخص باورانه غيرشفاف مرتبطند. بسياي از نهادهائيكه ما آنها را با مدرنيته مرتبط مي دانيم، از قبيل قانون اساسي، حكومت قانون، قانون سالاري و جدايي نهادي قدرتها همگي براي مقابله با ضايعات ناشي از روابط غيررسمي شبكه اي طراحي شده اند. در واقع «وبر» و ديگر مفسران مي گفتند اساس مدرنيته، جايگزيني اقتدار غيررسمي با قانون و نهادهاي شفاف است.
منابع سرمايه اجتماعي
1- ساخته شده به صورت نهادي: الف) عقلاني ب) غيرعقلاني
2- ساخته شده بصورت خودجوش: الف) عقلاني ب) غيرعقلاني
3- ساخته شده به صورت برون زاد: الف) دين ب) ايدئولوژي ج) فرهنگ مشترك
4- طبيعي: الف) خويشاوندي ب) نژاد و قوميت
1- هنجارهائيكه به لحاظ نهادي ساخته شده است: منظور از ساخته شده به لحاظ نهادي اين است كه هنجارها در نتيجه كنش قصدمند مؤثر بر اجتماعي بطور كلي في المثل از طريق نهادي مانند دولت ساخته شده باشد. نهادهاي رسمي مانند قوانين و نظام هاي قانوني نيز در طول زمان هنجارهاي رسمي ايجاد مي كنند.
1- الف) ساخت مندي، نهادي عقلاني: نهايي ترين شكل ساخت مندي عقلاني را دولت هاي كمونيستي نظير اتحاديه جماهير شوروي سابق و چين بر عهده داشتند. آنها معتقد بودند كه جوامع مي توانند براساس اصول عقلاني پايه گذاري شوند. آنها نه تنها اميدوار بودند كه نهادهاي رسمي سياسي و اقتصادي را جمعگرا كنند، بلكه به علاوه مي خواستند يك انسان طراز نوين بيافرينند كه از منافع شخصي خودخواهانه تغيير مسير دهد و به سمت سعادت تمامي بشريت جهت يابد. هنجارهاي جديد اجتماعي از طريق تهييج سياسي، تبليغات و نظام آموزشي براي مشروعيت بخشيدن به ارزش هاي جديد شوروي ايجاد مي شد. تجربه برنامه هفت ساله عظيمي در زمينه سازندگي اجتماعي، با شكست كامل رو به رو شد و در نهايت منجر به اين شد كه جمعيت خود خواه تر، در هم رفته تر و فردگراتر از قبل شود. فوكوياما معتقدست، منبع اصلي هنجارهاي اجتماعي ساخته شده از نهاد، قانون است. در خارج از خانواده نيز، تحصيلات عرصه محكم ديگر اجتماعي كردن است. تحصيلات انبوهي از هنجارهاي گوناگون بوجود مي آورد و منجر به گسترش ايدئولوژي ها و ايده هاي منظم مي گردد.
1-ب) ساختمندي نهادي غير عقلاني: ماركس مي گويد هنجارهاي تحت نظام سرمايه داري براي خدمت به منافع بورژوازي ساخته شده است. طرفداران حقوق زنان سالها گفته اند كه نقش هاي اجتماعي زن ناشي از سلطه مردان و پدر سالاري ناعادلانه بوده است. بسياري از پُست مدرنيست ها از جمله فوكو اين نقد را بسط داده و گفته اند، هر رفتاري كه توسط جامعه ساخته شده باشد البته براساس قدرت و سلسله مراتب، هويت هاي اجتماعي و هنجارهايي كه پشتوانه آنهاست، نه در طبيعت و نه در زيست شناسي پايه و اساس ندارند، بلكه تماماً محصول يك گروه است كه مي خواهد سلطه خود را بر ديگري اعمال كند.
2- ساختمندي خود جوش: ساختمندي خودجوش، شكل ديگري از ساختمندي اجتماعي است. امّا هنجارهاي ساخته شده و بصورت خودجوش، بجاي آنكه از قانون و ديگر نهادهاي رسمي سر بركشند، از كنشهاي متقابل اعضاي يك اجتماع به وجود مي آيند و ناشي از انتخاب تعهدي نيستند.
2-الف) ساختمندي خودجوش عقلاني: ادبيات مربوط به نظريه بازي در اقتصاد متعلق به اين حوزه است. اين مطالب از به اصطلاح «قضيه كوآس» نشأت مي گيرد كه مي گويد وقتي هزينه هاي دادوستد صفر مي شوند، تغيير در مقررات رسمي بدهي پولي تأثيري بر تخصيص منابع ندارد به عبارت ديگر هنجارهاي نظم بخش اجتماعي تنها از تعاملات سودجويانه عاملان فردي پديد مي آيد و لزومي ندارد كه زير فرمان قانون يا نهادهاي رسمي قرار گيرد.
2-ب) ساخت هاي خودجوش غيرعقلاني: فردريش هايك و ديگر اقتصاد دانان اتريشي در مباحثه اي شبيه مباحثه كساني كه طرفدار ساخت خودجوش عقلاني مربوط به نظريه بازي هستند، مي گويند كه هنجارهاي اجتماعي نتيجه يك تكامل خودجوش دراز مدت است. اما هايك تأكيد مي ورزد كه اين يك فرآيند عقلاني نيست و با نقل قولي از هيوم خاطر نشان مي سازد كه «قواعد اخلاقي ... نتيجه عقل ما نيستند.» او مي گفت كه هنجارهاي اجتماعي بطور كلي از طريق يك فرآيند سياسي وضع نشده اند بلكه بيشتر نتيجه كنش هاي متقابل افرادي است كه به دنبال دستيابي به اهداف كلي هستند.
3- برونزاد ساختمندي: منظور فوكوياما از ساختمندي برونزاد اين است كه هنجارها از جايي غير از همان اجتماعي كه در آن بكار رفته است، سرچشمه مي گيرند و نه به غير از طريق كنش متقابل آن اجتماع با محيط خارجي آن. اكثر مذاهب بزرگ از خارج وارد شده و بارها بر جمعيت ها تحميل گشته است.
3- الف) دين: وبر به اهميت دين نه تنها به اين خاطر كه اخلاق كار ايجاد مي كند، بلكه به اين خاطر كه شبكههاي اعتمادي به وجود مي آورد كه براي روابط تجاري و مبادله اقتصادي ضروري است، اشاره مي كند. در واقع گرايش شديدي وجود دارد كه برحسب آن، هنجارهاي اجتماعي، اگر چه منحصراً، امّا عمدتاً از مذهب سرچشمه مي گيرد. بر حسب اين ديدگاه، دليل اصلي تغيير هنجارهاي اجتماعي پخش و گسترش ارزش هاي دنيوي در سرتاسر جامعه است. بنابراين بيشتر درمان شكل هنجارهاي ناقص نيز مذهب است.
3-ب) نقش ايدئولوژي: در دنياي مدرن، مخصوصاً افكار و انديشه ها به سادگي و به راحتي مرزهاي سياسي و فرهنگي را در مي نوردند و مبناي مراودات گروهي مي شوند. اين افكار مي توانند اين جهاني (سكولار) و از لحاظ ابزاري، عقلاني باشند. احزاب سياسي، جانبداري از حقوق زنان، گروه هاي طرفدار محيط زيست و ديگر گروه ها همه براساس اعتقاد به يك دستور كار سياسي – ايدئولوژي مشترك، فعاليت مي كنند.
3-ج) فرهنگ و تجربه مشترك تاريخي: در حاليكه بخش اعظم فرهنگ از دين ريشه مي گيرد، بسياري ديگر از منابع هنجارهاي فرهنگي هستند كه خاستگاه استعلايي را كه ما آنها را به مذهب ربط دهيم، ندارند. براي مثال يهوديان و ارمني ها به وسيله مذهب مشترك و قوميت به هم پيوند خورده اند اما از لحاظ آزار و شكنجه ديدن نيز كه نوع متفاوتي از همبستگي را ايجاد مي كند، تجربه مشتركي شكل گرفته است.
4- هنجارهائيكه از طبيعت ريشه گرفته است: با وجود تغييراتي كه در ساختار خانواده ايجاد شده است، خويشاندي به عنوان قويترين شكل ارتباط اجتماعي در جوامع معاصر باقي خواهد ماند. اگر چه اهميت خويشاوندي در مقايسه با ديگر ساختارهاي اجتماعي از يك جامعه به جامعه ديگر به ميزان زيادي فرق مي كند امّا جامعه اي وجود ندارد كه بطور كامل خويشاوندي در آن محو شده باشد. ليبراليسم كلاسيك مي گويد انسان در حالت طبيعي، جداي از خانواده، فردي منزوي است، فردي كه با ديگر آدميان در جامعه مدني فقط به عنوان وسيله اي براي ارضاي تمايلات خودخواهانه اش جمع مي شود. قوميت و نژاد نيز تا حدود زيادي مقولاتي هستند كه بر مبناي اجتماعي ساخته شده اند بدون آنكه زمينه محكمي در زيست شناسي يا طبيعت داشته باشند مع الوصف مردم اعتقاد دارند كه هر دو مقوله از منابع مهم هويت هستند.
در مجموع بايد گفت از ديدگاه فوكوياما، هنجارهائيكه پايه طبيعي دارند مي توانند در عين حال بوسيله قانون، مذهب و فشارهاي اجتماعي خودجوش تقويت شوند. بسياري از بحث ها درباره خاستگاه هنجارها بار سياسي دارند: چپ بطور سنتي گفته است كه هنجارها داراي زمينه هاي نهادي هستند و دولتها و ديگر نهادها مي توانند با سياست هاي آگاهانه، آنها را شكل دهند. راست به سهم خود مي گويد هنجارها از مذهب، فرهنگ يا طبيعت سرچشمه مي گيرند و خود اين هنجارها بر توانايي دولتها و نهادها اثر مي گذارند تا كنش هاي متقابل انسان را شكل دهند. آنچه كه حائز اهميت است اين است كه طيف كامل منابع هنجارساز را بشناسيم و امكانات و محدوديت هاي هر يك را تشخيص دهيم. بنابراين انتخاب منبع هنجار ساز اجتماعي حائز اهميت است.