مکتب انتقادی

تشنج هاي اقتصادي كه بيشتر جوامع غربي را در فاصله دو جنگ جهاني به لرزه درآورده بود، به تصور اغلب ماركسيستها به معناي نابودي نظام سرمايه داري بود كه بايد به استقرار كمونيسم مي انجاميد، امادر هيچ يك از اين جامعه ها رژيم كمونيستي به وجود نيامد. آنچه در عوض درچند جامعه استقرار يافت، فاشيسم بود. برخي ماركسيستها چنان از اين نظر سرخورده و دلسرد شدند كه ماركسيست را يكسره كنارگذاشتند. ولي عده اي هم بودند كه احساس كردند نظريه ماركسيستي ، بايد موردبازنگري قرارگيرد.گروهي از اين افراد  در اواخر 1920در شهر فرانكفورت گردآمدند و معروف به اعضاي مكتب فرانكفورت شدند.

 درسال۱۹۳۰و با قرار گرفتن «ماركس هوركهايمر» به عنوان مدير «مؤسسه تحقيقات اجتماعي فرانكفورت»  نظریات انتقادی شکل گرفت  این مؤسسه وابسته به دانشگاه فرانكفورت بود كه درسال۱۹۲۳به منظور پژوهش هايي در انديشه ماركسيستي در شرايط ضعف و افول جنبش هاي كارگري و صورت نگرفتن انقلاب هاي سوسياليستي در دوران پس ازجنگ جهاني اول تاسیس شده بود. اين مكتب از بانفوذترين مكتب هاي فكري قرن بيستم است كه از مشاجره هاي فكري برسرانديشه هاي هگل، ماركس و فرويد به وجود آمد.

در واقع اين انديشمندان شكست جنبش كارگري وپيروزي فاشيسم را در اروپا نشانه اي از زوال ماركسيسم و نياز به بازسازي آن از راه بازگشت به فلسفه هگل مي دانستند. تئودور آدورنو، ماركس هوركهايمر و هربرت ماركوزه از چهره هاي اصلي اين مكتب بودند. مكتب فرانكفورت درپايان دهه1930 باظهورفاشيسم واستالينيسم با تزلزل وبحران روبه رو شد و با به قدرت رسيدن هيتلر اعضاي آن پراكنده شدنددر سرتاسر دهه ۴۰ اين مكتب در نيويورك اداره مي شد.

مشخصات نظریه انتقادی :

-تعبیر جدید از طبقه کارگر : در مرحله اول شکل گیری مکتب فرانکفورت ،پرولتاریا عامل اصلی تحول تاریخی بود ولی در مرحله دوم مباحث مربوط به طبقه کارگر کم رنگ تر شده و به جای آن روشنفکران عامل عمده تحولات تلقی شدند

-تعبیر خاص از آگاهی طبقاتی: اساس پیدایش مکتب فرانکفورت بیان ضعف های نظریه مارکسیستی و طرح دیدگاههای جدید بود هورکهایمر      

مدعی شد  با فرهنگ جدید در جامعه صنعتی امکان کمتری برای رشد اگاهی طبقه کارگر نسبت به منافع خودش و تمایل به انقلاب  وجود دارد

-عدم قبول ایده الهای مارکسیسم : به دلیل تاثیر پذیری از دیدگاه وبرکه نوعی بدبینی را نسبت به اینده جامعه سرمایه داری در طرح قفس اهنین داشت گرایشی مخالف با طرح کمونیسم به عنوان رهاورد جبر تاریخی رشد پیدا کرد

- روان شناسی فردی : رشد نازیسم در المان ، فردگرایی را زمینه ساز ضرورت ازادی در مقابل دیکتاتوری ساخت(توجه به رابطه فرد و جامعه)

-اهمیت به مفاهیم عمده  صنعت فرهتگ و روشنفکری توده ای

-غیر عقلانی بودن جامعه نوين :جامعه سرمایه داری دست تطاول بر افراد، نيازها و توانايي هايشان گشوده است و در چنين جامعه اي با وجود وسايل و امكانات كافي مردم فقير، سركوب شده واستثمار شده اند و قادر به شكوفا كردن خود نيستند.

بنیانگذاران واقعی نظریه انتقادی ، لوکاچ و گرامشی بودند این دو متفکر در عین اینکه مارکسیست بودند با تکیه بر ارای هگل و وبر به بازنگری مارکسیسم پرداختند. گرامشی مارکسیسم را به لحاظ ماده گرایی و بینش انتقادی مورد نقد قرار داد مسئله اصلی مورد علاقه او برتری جویی است و صرفا متوجه تسلط بر تولید نبوده بلکه عنصر فرهنگ در آن مطرح است .

لوکاچ نیز با ملاحظه زیربنا دراندیشه مارکس و عقلانیت وبر، تعبیر عامتری از کالا و اگاهی طبقاتی  ارائه داد. وی مفهوم شی شدن را به جای از خود بیگانگی طرح کردو گفت در نظام سرمایه داری افزون بر طبقه کارگر، دیگر طبقات نیزدچار نوعی شی وارگی میشوند و تنها راه آن تحقق خود اگاهی طبقاتی است  ومدعی بود کارگر نقش انقلابی دارد .

تئودورآدورنو

پس از استعفای هورکهایمر مدیر مرکز مطالعات فرانکفورت شد او هرگز اعتقادی به انقلاب کارگری نداشت و تحلیل اقتصادی و نظریه طبقاتی و دیدگاه تاریخی مارکس را رد می کرد به نقد اگاهی طبقاتی بورژوازی پرداخت و انتقاد فرهنگی را که با هورکهایمر شروع شده بود به دیدگاه انتقادی بسط داد .

وی اندیشه اجتماعی فارغ از دغدغه ارزشی در پژوهش­های اجتماعی را به‌شدت زیر سوال می­برد و تحلیل­های پوزیتیویستی را تمرینات بی­مقصدی که فاقد "منطق انتقادی" هستند، می­خواند.

دیالکتیک روشنگری؛ کتابی که با همکاری هورکهایمر به‌نگارش درآورد تند­ترین و تلخ­ترین انتقاد از خردباوری روشنگری، مدرنیته و شیوه‌های سرمایه‌سالاری مطرح شده است. وضعیتی که در نتیجه عقلانیت رسمی در جامعه شکل گرفته بود .

 عملکرد ضد روشنگری روشنگری :به‌اعتقاد وی، قرار بود روشنگری برای بشر آزادی به ارمغان آورد و مشوق تفکر انتقادی باشد؛ در صورتی‌که تعقل و استدلال و معرفت علمی، کنترل سخت­گیرانه زندگی اجتماعی را به‌همراه آورد. روشنگری، به‌جای آن­که به ایجاد جامعه‌ای هوشمند و همه‌جانبه بینجامد، جهانی را به‌وجود آورد که با شیوه تنگ‌نظرانه و عملی تعقل شکل گرفته است.

صنعت فرهنگ : مفهومی که وی برای اولین بار به‌کار برد به اعتقاد آدورنو و هورکهایمر، صنعت فرهنگی ایفاگر نقش عمده­ای در بازتولید سرمایه­داری است. این صنعت، مصرف کنندگانی بی­خاصیت و راضی به وجود می­آورد که از استعداد­های انتقادی بی­بهره هستند. هیچ تفکر مستقلی را نباید از مخاطبان صنعت فرهنگی انتظار داشت. بازی­گر نقش مرکزی در این فرایند، تولید صنعتی سرگرمی و تفریحی سطحی است

 

اهداف و پیامدهای صنعت فرهنگ (شرکت­های عظیم تولید­کننده محصولات تفریحی و رسانه­ها ):

-مرگ ازادی و اگاهی در نتیجه سلطه تکنولوژی :از نظر هورکهایمر و آدورنو، سرمایه­داری مدرن موجب استقرار سلطه تکنولوژی شده و این سلطه هر نوع امکان رهایی، آگاهی و آزادی را از میان برداشته است . "عقلانیت رسمی، نیروی موذی و مخربی در جامعه است که به‌جای پرداختن به اهداف نهایی، توجه خود را بر وسایل متمرکز می­کند نیرو­های بوروکراتیک، فن­آورانه و ایدئولوژیک، آزادی بشر را محدود کرده­اند و یک جامعه توده (Mass Society) از مصرف‌کنندگان منفعل و یک شکل، به‌وجود آورده­اند. نخبگان جامعه، برعکس، از برکت این تغییرات، پایه­های قدرت خود را محکم­تر کرده­اند

- افزایش سود :نوعی عقلانیت رسمی وبری در صنعت فرهنگی با سرمایه­داری درآمیخته است و هدایت­کنندگان این صنعت شرکت­های عظیم تولید­کننده محصولات تفریحی و رسانه­ها هستند که برای افزایش سود، تولید محصول می‌کنند، نه این که اندیشه انتقادی را تقویت کنند.

-تطبیق و تسلیم :سیاست موسسات تفریحی و سرگرمی  "خط تولیدی" نسبت به فرهنگ بوده است. فیلم­­های سینمایی، موسیقی و غیره، مانند سایر محصولات صنعتی، کلیشه‌ای و فرمولی و تهی از معانی اصیل و همه اجزایش یک شکل  ودارای یکسانی کاذب است پیام صنعت فرهنگ ، غالبا "تطبیق و تسلیم" است. این صنعت، مانع تکامل افراد مستقلی می­گردد که آگاهانه و رأسا برای خود تصمیم می­گیرند و قضاوت می­کنند.

-سرکوب عقل : صنعت فرهنگ پدیده ای ضد روشنگری است که با تفکّر جابه‌جا شده و دگرگون ساختن رضایت، همسانی و همگونی اجباری با ارزش­های غالب ،نیاز افراد به تفریح و تنوّع را برآورده می سازد. . این صنایع علاوه‌بر آن­که انسان­هایی شبیه به مردگان متحرک و جامعه­ای به‌وجود می­آورند که به‌طور خستگی‌ناپذیر، یک "جامعه توده" سرگرم شونده است؛ ­ایدئولوژی­های طرفدار سرمایه‌داری را نیز اشاعه می­دهند. پیامهایی درباره لزوم هم­رنگ جماعت بودن، مصرف کردن، سخت‌کوشی در کار و دستاورد انفرادی، از ویژگی­های محصولات فرهنگی هستند.

- تثبیت نظم موجود با فریب افکار:صنعت فرهنگ با تولید انبوه کالا­های متنوع و به‌کمک رسانه‌های جمعی تبلیغات گسترده­ای برای بازاریابی و مصرف و فریب اذهان و افکار عمومی نموده؛ تا افرادی منفعل و تسلیم­ در برابر اقتدار و تمامیت­خواهی حاکم بر جامعه به‌وجود آورد. حتی موسیقی به‌ویژه پاپ و جاز ، به‌صورت مهم­ترین ابزار فرهنگ مسلط بورژوازی و سرمایه­داری صنعتی، برای ایجاد قالب­ها ، یکسان­سازی، همسان­سازی، منحرف کردن و منفعل ساختن مردم و در نهایت تثبیت نظم اجتماعی درآمده است. آدورنو تداوم این وضعیت را در آینده، نشانه سیر قهقرایی و تنزل آگاهی می­داند.

نظریه موسیقی عامه : آدورنو که خود موسیقی­دان و آهنگساز به‌حساب می‌آمد معتقد است موسیقی عامه به مردم آرامشی را که پس از تمام شدن "کارهای ماشینی" و سخت به آن نیاز دارند، می­دهد؛ مردم تا حدودی به این دلیل از موسیقی عامه لذت می­برند که سرمایه­داران این ذهنیت را به آن­ها القا می­کنند و ظاهر مطلوب را به آن می­دهند.

-       هربرت ماركوزه

نظريه پرداز سياسي بود که در کتاب «انسان تك ساحتي» به جوامع كمونيستي و سرمايه داري پيشرفته انتقاد کرد و دو فرض بنيادين ماركسيسم سنتي را زيرسئوال برد: پرولتارياي انقلابي و محتوم بودن بحران سرمايه داري.

کتاب انسان تک ساحتی :نتیجه تفکر تک ساحتی ، انسان تک ساحتی و جامعه تک ساحتی است که تکنولوژی  عامل مسلط آن است  تکنولوزی به نهادهای اقتصادی و سیاسی این اجازه را می دهد که انسان را به صورت شی قابل بهره برداری در اورند.

ماهيت سلطه آفرين نظام تكنولوژي: «تكنولوژي دربرقراري شكل هاي تازه نظارت و روابط اجتماعي پیروز شده و تعیین کننده ساختار جامعه است .از رهگذر تكنولوژي، فرآيندهاي فرهنگ، سياست و اقتصاد درهم مي آميزند و سيستمي به وجود مي آورند كه با دخالت در تمام شئون زندگي شان انسان ها رامي بلعد و هر جهشي را واپس مي زند.وی از عقلانیت تکنولوژیکی بحث می کند  از نظر او تسلط بر طبیعت از طریق دانش تکنولوژی شکل جدیدی از تسلط بر بشریت است. پیشرفت تکنولوزی در جامعه جدید به جای ایجاد ازادی و تسلط انسان بر محیط به بهره کشی بیشتر انسان منجر شده و عامل اصلی شکل دهی جامعه مدرن است (ماهواره های هواشناسی)

 او بر اين باور است كه تكنولوژي در قرن بيستم شايد باعث افزايش توليد شود.اما درواقع 1- وابستگي جدي براي فرد به وجود مي آورد و انسان را بدل به ضميمه اي براي ماشين مي كند. ودرنهايت مديران فن سالار و بوروكرات قدرت و سلطه بيشترخود را شكل مي دهند.

-مشروعیت نظم اجتماعی  موجود: نظم اجتماعي حاكم با مديريت بوروكرات آن موجه به نظر مي رسد زيرا اين نظم اجتماعي بازدهي

 تكنولوژيك را تأييد و افزايش مي دهد. عقل تكنولوژي زده ، توجيه كننده وابستگي افرادبه صنعت و نهادهاي اجتماعي است،كه باگسترش تكنولوژي شكل گرفته است. علم و تكنولوژي جامعه اي كاملاً غير انساني ايجاد كرده و منجر به انواع جديدي از كنترل اجتماعي شده است.  

ابزارها و نمودهای  جامعه صنعتی سرمایه داری در شکل گیری انسان تک ساحتی :

 

الف) رفاه و مصرفگرایی در جامعه صنعتی عاملی در فرمانبرداری و رام کردن طبقه کارگر و جنبشهای کارگری و نفی تضاد طبقاتی شده ،در این جامعه انسان دارای یک بعد ماشینی شده و ابعاد دیگر شخصیت انسان از بین رفته است اخلاق زبان فرهنگ هنر عواطف از حاکمیت تکنولوژی متاثرند  در این نظام تمامی اندیشه ها و هدفها بر مبنای تولید و مصرف شکل گرفته و نظریه های ناسازگار نسبت به وضع موجود  محکوم هستند .

1- اقتصاد به اصطلاح مصرف:( احساس نيازبه داشتن، مصرف كردن ، به كارانداختن وتعويض پياپي ابزارها ودستگاه هايي كه به انسانهاعرضه يا تحميل مي شود )درانسان خويي ثانوي پديد آورده كه اورابيش ازپيش به شرايط سود جويانه حاكم برجامعه وابسته مي كند.

2- توليد و مصرف يكپارچه: جامعه صنعتي پيشرفته فضاي جديد دروغيني پديدمي آورد كه افراد را در توليد و مصرف يكپارچه مي كند. رسانه ها و فرهنگ، تبليغات، مديريت صنعتي و شيوه هاي معاصر انديشه همگي نظام موجود را بازتوليد ميکند و مي كوشد نگرش منفي، نقد و مخالفت را ازميان بردارند كه نتيجه آن جهان «تك ساحتي» فكر و رفتار خواهدبود كه آمادگي و توانايي براي تفكر انتقادي را تباه مي كند

3- گسترش رفاه وبهبودي مادي : نيروهاي رهايي بخش (ازادی و تفکر) در جامعه صنعتي مدرن به نحو فزاينده اي در حال نابودي هستنديكي ازعلل ان، گسترش رفاه وبهبودي مادي در جامعه پيشرفته است، اما اين رفاه كاذب تنها درخدمت برآوردن نيازها و خواست هاي كاذب افراد است كه طبقه حاكم به عنوان خواست هاي واقعي توده از طريق ايدئولوژي كاذب بر آنها تحميل مي كنند. دراین جامعه افراد توان تشخيص مصالح راستين خود را از دست داده و مسخ شده اند و این رفاه مانع نقد و انتقاد مي شود به اين ترتيب انديشه ورفتارتك ساحتي پديد مي آيد.

4- حمايت از خودبيگانگي: انتخاب آزاد از ميان انواع مختلف و فراوان كالا وخدمات كه كنترل اجتماعي را بر زندگي دشوار و با ترس همراه مي كند، به هيچ وجه نمايانگر آزادي نيست، بلكه دراصل حمايت از خودبيگانگي است. از خودبيگانگي مفهومي است براي اشاره به جدايي فكري و فيزيكي مردم از يكديگر و جدايي واقعي از فعاليت و جامعه.

ب )نفوذ وسايل جديد ارتباط جمعي:   يكي از پديده هاي مهم كه باعث به وجود آمدن رفتار تك ساحتي مي شود، وسايل ارتباط جمعي و صنايع سرگرم كننده و وقت پركن و آموزش و پرورشي است كه خلاقيت و انديشه فردي را از ميان مي برد. پيامد چنين وضعي ، سياست زدايي جامعه و حذف مسائل سياسي و اخلاقي از زندگي اجتماعي است

1- يكسانی و متحدالشكل :در انتقاد از وضعيت موجود آگاهي بخشي وسايل جديد ارتباط جمعي، براين عقيده بود آنچه نمود پيدامي كند، انطباق و هماهنگي نيست بلكه تقليد و يكسانی و متحدالشكل شدن فرد با جامعه است كه درنتيجه نه تنها آگاهي فرد بلكه تمامي ميراثهاي فرهنگي و معنوي گذشته انسان و شيوه هاي سخن گفتن و انديشيدن نيز صورت يكسان و يكپارچه پيدامي كند.

2-فرهنگ بسته بندي شده: ماركوزه بر نقش تشديد كننده رسانه هاي جمعي وغرق شدن سنت هاي فرهنگي طبقات پايين جامعه در فرهنگ بسته بندي شده، تأكيد مي كند. وسايل ارتباط جمعي نوين، در پاسخ به ضرورت هاي تبليغات و افزايش مصرف شكل گرفته اند و نوعي از آگاهي كاذب به وجود مي آورند که مردم،منافع واقعي خودرا درك نمي كنند وبه نظم اجتماعي يكپارچه، سركوبگرو نالايق خو مي گيرند.

2- سودجویی تبلیغات : واژه هايي چون خوشبختي،رفاه،رشد،توسعه، آزادي، برابري و دموكراسي با واقعيتها همخواني ندارد شيوه بيان ابزارهاي تبليغاتي، سودجويانه است.جامعه درسايه اين گونه تبليغات پيوسته انديشه متعالي وانتقادي راسركوب مي كند. از واژه ها جز آنچه تبليغات يكنواخت القا مي كند،چيزي به ذهن نمي رسد. دستكاري نيازهاي كاذب، در نهايت به تفكر يك بعدي ومانع از آگاهي مردم از اين امراست كه تحت كنترل قرار گرفته اند.

3-شباهت هاي صوري: امروزه كارگر و كارفرما هر دو، به يك برنامه ي تلويزيوني مي نگرند و منشي خانم بدانگونه لباس مي پوشد كه دختر كارفرما ، همه ي مردم يك روزنامه را مطالعه مي كنند. اين نشانه ي از ميان رفتن اختلافات طبقاتي در اين جوامع نيست بلکه بیانگرانست كه گروه هاي سركوب شده، به ضرورت هايي كه ضامن ادامه ي نفوذ حاكميت و رهبري طبقات بالاي جامعه است، گردن نهاده و تسليم شده اند.

ج)ادغام طبقه كارگر در سرمایه داری : کارگران بخشي از پايه هاي اجتماعي محافظه كارانه ي سرمايه داري شده اند و بعيد است كه نقش انقلابي ماركسيسم را ايفا كنند. او چنين جامعه اي را «جامعه ي وقيح» مي نامد.ماركوزه به « اصلاحات» معتقد نيست وخواهان براندازي نظام سرمايه داري است چراكه استثمار و سركوبي را جزو ذات نظام سرمايه داري مي داند. در نظر او كارگران ديگر نيروي انقلابي نيستند بلكه طبقات محرومي چون بي خانمان ها، خارجي ها، استثمار شدگان و رنج كشيدگان نژادهای ديگرو بيكاران  اين پتانسيل را دارند تا عاملان انقلاب شوند.

 ماركوزه به انتظار جامعه سوسياليستي بود شرايطي كه «تفكر عقلاني و رضايتمندي حسي ديگر با هم تنافري نداشته باشند و كار در تفريح ادغام شودجامعه اي بدون جنگ، بدون استثمار، عاري از سركوبي و بدون فقر و اسراف. »

او مي گويد كه چون ما انسان هاي آزادي نيستيم نمي توانيم تصور درستي از حكومت دلخواه انسان آزاد داشته باشيم وجامعه سوسياليستي به معناي ايده آل بودن همه چيز نيست بلكه «در چنين جامعه اي شايد انسان بتواند براي نخستين بار كرداري به راستي نيكو و همدردانه داشته باشد

تحمل وتساهل موجود در جوامع سرمایه داری درواقع فريبگرانه وسركوبگرآزادي واقعي است.بيان عقايد مخالف دراين جوامع آزاد است، اما آزادي بيان عقيده درمقابل سلطه همه گيراثري ندارد

- تنش ها و فشارهاي «جامعه مرفه»

الف)ظرفيت صنعتي و تكنيكي بسيار برای توليد و توزيع كالاهاي لوكس، ماشين آلات،  تجهيزات نظامي و نيمه نظامي و در عوض بخش كوچكي صرف كالاها و خدمات «بي فايده» ميشود

 ب) استاندارد بالاي زندگي كه به بخش هاي سابقاً محروم جامعه نيز گسترش مي يابد.

ج) تمركز بسيار بالا بر قدرت اقتصادي و سياسي به همراه دخالت بسيار زياد دولت در اقتصاد.

د) بازجويي، كنترل و دستكاري علمي و شبه علمي در رفتار فردي و گروهي انسان ها هم در محل كار و هم در اوقات فراغت با اهداف تجاري و سياسي. براي اينكه «جامعه مرفه» پايدار بماند نيازهاي آن بايد تبديل به نيازهاي غريزي فردي شوند وي معتقد است كه «علوم روابط انساني» به وسيله اي حياتي در دستان قدرت هاي حاكم تبديل گشته اند

يورگن هابرماس

وی به نسل دوم متفکران «مکتب فرانکفورت» تعلق دارد،مضمون اصلی در اکثر آثار هابرماس عبارت است از مشارکت در تدوین و ارائه سیمایی واضح از یک "جامعه جهانی بهتر" و اینکه انسان توانایی تغییر حیات اجتماعی خودش و ساختن یک زندگی مطلوب و تکامل یافته ای برای خود را داراست. اومعتقد است که هدف جامعه شناسی بر عکس علوم طبیعی کنترل اجتماعی نیست بلکه تلاش برای فرد و تفاهم در حیات اجتماعی و تعامل و درک متقابل .به اعتقاد او با رشد علوم تکنولوژی و تشکیلات عریض و طویل بروکراسی در جوامع صنعتی ، عقل اینک کاملا خصلت ابزاری پیدا کرده است و عقلانیت چیزی نیست جز کشاندن هرچه موثرتر ابزار به خدمت اهداف جوامع مبتنی بر علوم و تکنولوژی اجتماعی بدین ترتیب عقل نقش رهایی بخشی خود را از دست داده و از شکل ابزاری در خدمت کشف یا خلق "معنی" و "ارزش" به صورت ابزاری درخدمت "قدرت" و"اقتدار" و سرکوب در آمده است.

او سیستم سرمایه داری را بحران آمیز خواند و هر یک از خرده سیستم ها را نیز دارای بحران خاصی می داند. از نظر وی خرده نظام اقتصادی دارای بحران اقتصادی گردیده است چراکه درآن کمبود تولید دیده می شود سیستم اداری و سیاسی دچار بحران عقلانیت است زیرا ارتباط و انسجام ابزاری در آن دیده نمی شود نهادهای فرهنگی نیز برای کنشگران قابل استفاده نیستند تا معانی کافی ایجاد کنند و برای مشارکت در جامعه در افراد ایجاد احساس تعهد کنند ،در این صورت سیستم فرهنگی دچار بحران شده است در این سیستم به دلیل اینکه که کنشگران، توان تصمیم گیری واحد را ندارند نیز بحران مشروعیت ایجاد گردید است از نظر هابرماس زمینه های اساسی ایجاد بحران مشروعیت در نظام سرمایه داری جدید عبارتند از:

۱) کاهش ارتباط حوزه عمومی و توده ای

۲) افزایش دخالت دولت در اقتصاد

۳) تسلط دانش بر زندگی جمعی و تسلط دولت بر آن

دراین فضا کنشگران امکان شناخت، دریافت واقعیت و تصمیم گیری درست را ندارند و در نتیجه بحران از روابط اقتصادی و اداری به بحران معنا، تعهد، ارزش ها و باورها در جامعه سرمایه داری سرایت کرده بنابراین هابرماس به جامعه ایده آل که در آن کنشگر بتواند با دیگران به سادگی ارتباط برقرار کند پرداخته. بنابراین درسال ۱۹۸۱ اثر عظیم و ماندنی خود نظریه کنش ارتباطی را در دو جلد منتشر ساخت

هابرماس مفهوم "سیستم" و "جهان زیسته" را مطرح می کند که این ها عناصر کنش ارتباطی هستند که کنشگران را به فهم بین ذهنیتی(بین الاذهانی) می رساند جهان زیسته طی هجوم نظام اقتصادی و سیاسی که شامل قدرت و پول است استعمار می شود (مثلا نفوذ در روابط خانوادگی، دادن تسهیلات و مال) فرض کنید که منطق سیاسی بخواهد به طور مستمر جهان زیسته ی ما را که در آن می توانیم آزادانه و تحت ارزش ها و هنجارهای خود با دیگران به کنش متقابل بپردازیم تحت تاثیر خودش قرار دهد و این ارتباط را تحریف کندامکان ارتباط آدم ها با هم و فهم یکدیگر را از بین می برد و تبدیل به یک پوشش حائل می شود و این جاست که هابرماس راه حل این بحران ها را در ایجاد تعادل دوباره بین جهان زندگی و سیستم می داند و این تعادل بخشیدن دوباره از طریق گسترش فضایی عمومی در نواحی سیاسی و اقتصادی(حوزه ی عمومی) میسر است .

هابرماس بر کنش ارتباطی و نه معقول و هدفدار تاکید دارد و مبنای آن ارتباط تحریف نشده و بدون اجبار است. کنش ارتباطی که همان کنش چهره به چهره است که مستلزم رهاسازی و رفع محدودیت های ارتباط است که از نظر او مشروع سازی دو عامل اصلی ارتباط تحریف شده است. در این جا عقلانیت به معنای از میان برداشتن موانعی است که ارتباط را تحریف می کند اما به معنای کلی تر نظام ارتباطی است که در آن افکار آزادانه ارائه می شود و در برابر انتقاد حق دفاع دارد. حرف اصلی او این است که چگونه زندگی اجتماعی و فرهنگی را از سلطه سرمایه داری و دولت خارج کنیم که این امر با ایجاد دموکراسی میسر است و گسترش حوزه ی عمومی و در نهایت آزاد کردن زیست جهان از استعمار. نشان می دهد که چگونه حوزه ی عمومی و خصوصی از بین رفته، با به وجود آمدن بازار آزاد و گسترش و نفوذ دولتها و قدرتها بر زندگی خصوصی افراد و گسترش حضور دولتها در زندگی مردم و وابستگی متقابل مردم به آنها مثلا واگذاری نقش آموزش و تعلیم به دولتها و جامعه مدنی، دادن تسهیلات دولتی، مواظبت از سالمندان و سرایت حوزه ی حیات اجتماعی و فردی و همین طور گسترش رسانه های جمعی که صاحبان آنها دارای قدرت و پول هستند و دقیقا چیزی را که می خواهند به مردم دیکته و آنها را مشغول می کند ، رشد خردعقلانی و نقادی کم رنگ می شود .

بنابراین برای جلوگیری از این امر باید به کاهش نقش دولت در جامعه مدنی، خصوصی و عمومی پرداخت و به گسترش حوزه ی عمومی که آزادانه افراد به کنش ارتباطی و نقد و بررسی با یکدیگر بپردازند که این خود زمینه دستیابی به عقلانیت و فراهم کردن زمینه گفتمان خواهد بود.

اطلاعات جاری در جامعه، به واسطه‌ی رشد تجارت و صنعت، خصلتی عمومی به خود می گيرد. اين گرايش با دخالت فزاينده‌ی دولت در امور تجاری تقويت می شود، چرا که دولت ناگزير است برای تنظيم مناسبات اجتماعی و اقتصادی، نه تنها همواره قواعد مالياتی بلکه قوانين جديدتر و پيچيده تری وضع کند. به عقيده‌ی هابرماس، همين روند است که به خردگرايی شهروندان منجر می گردد و آنان را به «تماشاگران صالح و عاقلی» تبديل می کند که مشروعيت قوانين وضع شده را به بحث و تبادل نظر می گذارند و در صورت لزوم با آنها به مخالفت برمی خيزند. مردم از دولت انتظار دارند که قوانين و اقدامات خود را توجيه کند. آنان از راههای عقلانی حقوق خود را پی گيری می کنند و اين به اين معناست که حاکمان نيز ديگر نمی توانند صرفا" دست به اقدامات تحديدی با بهانه‌ی «حفظ نظم» بزنند، بلکه بايد با استدلال، شهروندان را قانع سازند. آنان تنها از اين راه است که موفق خواهند شد، مشروعيت قدرت و انحصار قهر خود را تضمين کنند. به نظر هابرماس، در دمکراسی های بورژوايی، چنين وظيفه ای بطور مستمر از طرف حکومتگران مسخ و ميان تهی می گردد. سيستم سياسی در حد انتخابات و گزینش حزبی و روندی پایدار بوده تا این که دولت بتواند از طريق بهبود شرايط مادی زندگی مردم موجوديت خود را مشروعيت بخشد و در واقع در کسوت «دولت تأمين» ظاهر شود. بدينسان روحيه‌ی مصرفی در نزد شهروندان، جای مشارکت سياسی را می گيرد. اما چنانچه دولت به نقش تأمين کننده‌ی مايحتاج جامعه بسنده کند، اين امکان را نيز از دست می دهد که تصميمات خود را بطور عقلانی به بحث گذارد. بحران اقتصادی اکثرا" با بحران مشروعيت احزاب سياسی و بطريق اولی دولت همراه است. دولتی که همواره خود را در نظر شهروندان به مثابه مرکز هماهنگی تصميمات عقلانی وانمود ساخته بود، چنانچه قادر به مهار بحران نگردد، موجوديتش به مخاطره می افتد. در ميان شهروندان روحيه‌ی سياست گريزی و بی اعتمادی پرخاشجويانه نسبت به دولت و احزاب سياسی شکل می گيرد. روحيه‌ی سياست گريزانه‌ی مردم، راه را برای چيرگی انديشه های غيرعقلانی در جامعه می گشايد و هيولای ديکتاتوری و تام گرايی، در افق سياسی ظاهر می گردد. اما نکته‌ی کانونی ، بحران وفاداری شهروندان نسبت به دولت است که خود به بحران انگيزه برای مشارکت سياسی شهروندان منتهی میشود. مشروعيت يا عدم مشروعيت دولت، بطور مستمر در رابطه با پشتيبانی يا عدم پشتيبانی شهروندان است که به محک زده می شود. دولت بايد برای ابراز مشروعيت خود، تصميم گيريها و قوانين را در معرض سنجش افکار عمومی بگذارد . نظريه‌ی کنش ارتباطی هابرماس، قلب فلسفه‌ی اجتماعی اوست. وی خواست ثابت کند که منازعات اجتماعی بطور ايده آل می بايست بدون کاربرد قهر و خشونت حل و فصل شود. نظامی اجتماعی متحقق گردد که در آن تصميمات و به اجرا در آوردن آنها، از طريق استدلال صورت گيرد.

. به عقيده‌ی او دانشها را کلا" می توان از سه ديدگاه تفکيک کرد :

1 ـ دانشهای تجربی و تحليلی، که در چارچوب بازتوليد طبيعی ما تکامل يافته اند .

2 ـ دانشهای فرهنگی و هرمنوتيکی، که سنن انسانی را تضمين و شکوفا می کنند .

3 ـ دانشهای انتقادی، که سهمی در تحقق آزادی، برابری و عدالت بر عهده دارند .

کنش انسانها فقط در رابطه با طبيعت نيست، بلکه آنان در رابطه با يکديگر و خويشتن نيز دارای کنش هستند.

در رابطه با کنش اجتماعی (به شرطی که عاری از خشونت باشد)، چهار شرط و داعيه اعتبار می يابد: قابل فهم بودن اظهار نظرها، حقيقت گفتارها، پذيرفتن راستی طرفين گفتگو و سرانجام درستی گفته های هنجاری.

کنش ارتباطی، الگويی برای همه‌ی کنشهای ديگر است .

هابرماس در کتاب دو جلدی «نظريه‌ی کنش ارتباطی» خود، همچنين به تحليل علل بحران های اجتماعی جوامع امروزی می پردازد. در جوامع غربی در زمينه‌ی اجتماعی، يک تحول بنيادين در رابطه با سازوکارهای مهم هدايت و مشروعيت نظام های سياسی پديدار شده است. اين نظامها ديگر مانند گذشته از طريق تعبيرهای اسطوره ای و يا مشروعيت های فردی و خانوادگی برقرار نيستند، بلکه بر پايه‌ی تفاهم در مورد اهداف سياسی و نظر و اراده‌ی آزاد شهروندان استوار می باشند. چنين تفاهمی، صرفا" مشتمل بر ميثاق های اجتماعی نيست، بلکه کنشهای اخلاقی و سنجيدارهای داوری در مورد آنها را نيز در بر می گيرد .

نظريه‌ی تکامل : وی در اين نظريه به دنبال يافتن پاسخی برای اين پرسش است که کدام عوامل برای پيشرفت و تکامل فنی و فرهنگی ما تعيين کننده هستند؟ تکامل ما بايد به مثابه بازگشايی اشکال آگاهی اخلاقی، يعنی فرمولبندی مطالبات ما برای راه حل عاری از خشونت در راستای کسب عدالت، آزادی و برابری مورد نظر قرار گيرد. البته اين مطالبات در کوتاه مدت می توانند سرکوب شوند، اما در دراز مدت نه می توان آنها را از اعتبار انداخت و نه از بين برد. آزادی، برابری و عدالت تنها هنگامی می توانند انديشيده و متحقق شوند که هنجارها خصلتی جهانشمول داشته باشند و به عبارت ديگر برای هر کس در هر زمانی معتبر باشند. بطوريکه هر کس در هر زمان بخواهد که مطابق اين هنجارها با او رفتار شود.

مسئله‌ی مرکزی در انديشه‌ی فلسفی هابرماس، شيوه‌ی عملکرد دمکراسی های مدرن و دغدغه‌ برای تعميق آن است. در بررسی های او، توجه به عوامل بازدارنده و تهديد کننده‌ی دمکراسی جای ويژه ای را اشغال می کند. هابرماس هوادار پيگير شرکت فزاينده‌ی مردم در تصميم گيريها از طريق مشارکت سياسی است و افکار عمومی آگاه را مطمئن ترين وثيقه‌ی جلوگيری از سوء استفاده از قدرت سياسی می داند. او معتقد است که می بايد با استفاده از همه‌ی امکانات و ابزارهای موجود، از بروز قهر و خشونت در جوامع امروزين جلوگيری کرد، چرا که قهر و خشونت، همواره به تقويت نيروهای غيردمکرات و ارتجاعی در جامعه منجر می گردد.

 هابرماس بر اين نظر است که با تکامل دمکراسی های مدرن، انسانها بطور فزاينده از آموزش و تحصيلات بالاتری برخوردار می شوند و با توجه به گسترش شتابان ارتباطات و نقش فراگير وسائل ارتباط جمعی، دستيابی آنان به اخبار و اطلاعات سهل تر می گردد و اين امر به نوبه‌ی خود در تعميق شناخت آنان نسبت به پديده های پيرامون تأثير مثبت می گذارد. وی تصريح می کند که اصولا" در عصر اطلاعات و ارتباطات ماهواره ای، نمی توان انسانها را در زمينه‌ی اشتغال و غيره بطور فزاينده از آموزشهای عالی تر بهره مند ساخت و بطور همزمان در جهت تحميق سياسی آنان کوشيد. وی چنين امری را متناقض (پارادوکسال) می داند .

 به باور هربرت مارکوزه (1979- 1898)، مهم‌ترین مشخصه جهان نوین غیر عقلانی بودن عقلانیت است؛