X
تبلیغات
جامعه شناسی نوین - آنتونی گیدنز

;




جامعه شناسی نوین
هدف این وبلاگ اطلاع رسانی درباره مطالب تخصصی و جدید علوم اجتماعی و جامعه شناسی می باشد.


آنتونی گیدنز

آنتونی گیدنز

دانشجویان: بهاره پوریونس و فاطمه یونسی      استاد: دکتر ابوالقاسم حیدرآبادی

ساختاربندي ((structuration

جامعه شناسي معاصر پديده تلفيق نظريه خرد و كلان است. شناخته ترين كوشش در اين زمينه نظريه ساختاربندي گيدنز است. واژه ساخت يابي (structuration) واژه فرانسوي است كه در جهت تلفيق عامليت و ساختار  در كتاب ساختمان جامعه مطرح كرده است.(Agency and Structure) ؛ نظام هايي سامانمند كه هدايت گر و محدود كننده يا الهام بخش رفتار آدميان است و عامليت اشاره به خصوصيات و شخصيت و توانايي عاملان در درك و دريافت و تفسير و ارزيابي و اينكه به عنوان عامل بر روي جهاني كه آنها را احاطه كرده تاثير مي گذارند. گيدنز معتقد است كه در هر بررسي علوم اجتماعي يا تاريخي بايد عامليت و كنش را باساختار مرتبط ساخت. به همين جهت كار مهم گيدنز غلبه بر دوگانگي (Dualism) ساختار و عامليت است. ساختار بندي روشن كردن رابطه متقابل و ديالكتيك عامليت و ساختار است. ساختار اجتماعي در برگيرنده ساختاري است و هر ساختاري به كنش اجتماعي نياز دارد. بنابراين اين دو به گونه اي جدايي ناپذير در فعاليت روزمره ما تنيده شده اند. آنچه در نظريه گيدنز اهميت دارد دوگانگي در ساختار است يا به عبارتي به دوسويگي ساخت معتقد است. گيدنز ساختار را به عنوان قواعد و منابعي كه كنش گران را به انجام عمل توانا ميسازد ، عامل را موجود انساني كه داراي آگاهي عملي يا استدلالي است در نظر گرفته است. قواعد (محدود كننده، الزام آور و يا بازدارنده) و منابع (به كنشگران اختيار عمل مي دهند وداراي ويژگي توان بخشي).قصد گيدنز توجه به جريان فعال زندگي اجتماعي بود. و تحليل خود را از عملكرد هاي اجتماعي آغاز كرد و تاكيد دارد كه بايد عملكردها را حالتي بازگشتي (Recursive) يا بازتابي و راجعه درنظر گرفت..عاملان اجتماعي فعاليت هاي انساني را ايجاد نمي كنند بلكه اين كنش ها ازطريق همان راه هايي كه كنشگران براي ابراز وجودشان در پيش مي گيرند دائما بازتوليد مي شوند.انسان ها ضمن ابراز وجودشان به عنوان كنشگر درگير فعاليت مي شوند و از طريق همين فعاليت است كه هم آگاهي و هم ساختار ايجاد ميشود.بنابراين كنشگر انساني داراي آگاهي است و براي زندگي هدف دارد و داراي انگيزه براي عمل و قدرت بازانديشي است كه ميتواند مرور و بازبيني مجدد نسبت به كارهاي خود داشته باشد. كنشگر انساني با وجود استعدا بازانديشي جريان فعاليت و شرايط را بازتاب كند و داراي توانايي عقلانيت هستند و ميتوانند به دركي از دلايل كنش هايشان دست يابند وداراي انگيزشي است كه گيدنز آنها را به عنوان زمينه هاي كنش مورد توجه قرار داده است .كنش ها غالبا متفاوت با آن چيزي از كار در مي آيد كه كنشگر نيت كرده ، يعني ما با  كنش هاي با نيت به پيامد هاي بدون نيت روبه رو هستيم اينجا گيدنز به نيت كنشگر كاري ندارد بلكه انچه كنشگر در عمل انجام ميدهد مهم مي داند. از طرفي گيدنز معتقد است كه كنشگر توانايي دخل و تصرف در امور رادارد. در جهان الزام هايي وجود دارد امابدان معنا نيست كه كنشگر قدرت هيچگونه گزينشي را ندارد به عقيده گيدنز كنش مستلزم قدرت يا توانايي دخل و تصرف در امور و دگرگون سازي موقعيت است.

در مجموع ، ساختار هاي اجتماعي هم وسيله كنش اند ويا كنش را ممكن ميسازند و هم به وسيله كنش اجتماعي بازتوليد مي شوند. از نظر او حيات اجتماعي نه به مجموعه اي از كنش فردي و نه مجموعه اي از ساختار بلكه فرايندي است كه مفهوم كليدي آن اجتماعي است و داراي دو جنبه عاملانه و ساختاري است.از نظر گيدنز ساختار اجتماعي عبارت است از مجموعه كلي و دفعتا ظاهر شونده اي از قواعد،روابط و معاني كه افراد در درون آنها به دنبال آينده اند و به كمك انديشه و عمل انسان ها سازماندهي و بازتوليد  و متحول مي شود. اين انسان ها هستند كه ساختارها را خلق مي كنند و مبتكر تحول آن مي گردند نه خود جامعه ولي فعاليت ها و خلاقيت هاي آنان تابع محدوديت هاي اجتماعي است.

تفاوت ساختارگرايي و ساخت يابي

در ساختارگرايي كنشگر فردي يا عوامل انساني درون ساختار در شكل گيري، تعديل و يا تكميل ساختار چندان نقشي ندارند و غالبا تحت تاثير ساختارها به الزام و تكليف ساختاريشان عمل مي كنند. اما در نظريه ساختاربندي گيدنز، عوامل انساني هر چند در چارچوب ساختارها و تا اندازه اي تحت الزام قواعد ساختاري عمل مي كنند، اما در تغيير، تكميل و حتي ساخت ساختارهاي نو مي توانند نقش داشته باشند.در واقع براساس اين نظريه، ميان ساختارها و عوامل انساني رابطه متقابل و ديالكتيكي برقرار است. به اعتقاد گيدنز ساختار و عامليت در عملكرد جاري اجتماع ، هيچگونه جدايي از هم ندارند. در واقع دو بعد تفكيك ناپذير واقعيت اجتماعي را تشكيل مي دهند.

مباحث بازانديشي و نتايج آن از كتاب تجدد و تشخص گرداوري شده است.

باز انديشي:

در موضوع مطالعاتي گيدنز، باز انديشي جايگاه ويژه اي دارد.به عقيده وي هيچ كنش انساني خالي از بازانديشي نيست.انسان ها هنگام هرگونه فعاليت ، زمينه عمل و فعاليت خود را مورد توجه قرار ميدهند و بر اساس بررسي هاي به عمل آمده فعاليت خود را انجام مي دهند.بنابراين معناي باز انديشي اين است كه كنشگران همواره آگاهانه و با تعمق عمل مي كنند. البته نتيجه اين تامل و تعمق همواره يكسان نيست؛ حاصل بازانديشي، عمل عادت وارانه است براساس ساختارهاي گذشته و سنت هاي موجود است و بازانديشي سبب ميشود عمل به شيوه اي كاملا متفاوت و برخلاف سنت هاي گذشته انجام شود. باز انديشي توليد نظام است. تفاوت در عمل از نگاه گيدنز اين است كه در گذشته، سنت ها ارزش و اعتبار داشتند و بازانديشي محدود به باز تفسير و توضيح سنت بود از اين رو دگرگوني درحوزه كنش كمتر صورت مي گرفت. اما در دوره مدرن كه دوران دگرگوني موقعيت هاست با توليد انبوه دانش و اطلاعات و بي اعتباري سنت و هرچه مربوط به گذشته است روبه رو هستيم. كنشگران پيوسته عملكردهاي اجتمتعي خود را با توجه به زمينه كنش و در پرتو دانش و اطلاعات مورد بازنگري قرارمي دهند.

دو مورد از تحولاتي كه نتيجه بازانديشي در دوران مدرن اند و از نظرگيدنز از اهميت بيشتري برخوردارند:

v                 پديدار شدن رابطه ناب در ارتباطات

v                 بازتابي هويت

رابطه ناب ؛رابطه اي است كه با ديگري به عنوان شخص و اينكه چه كسي هست برقرار مي شود نه به عنوان اينكه چه نقش اجتماعي خاصي دارد. به عبارتي رابطه ناب رابطه اي است كه به خاطر خودش برقرار و حفظ مي شود و نه چيز ديگر. به عنوان نمونه،از اين رو رابطه ناب در روابط ميان زن و مرد ، رابطه اي است كه بر پايه عشق و علاقه برقرار مي شودنه بر اساس عادت و سنت ها.گيدنز خاطر نشان مي كند به دليل برخي ويژگي هاي عصرمدرن، ماهيت روابط در عرصه خانواده تغيير يافته و از چارچوب ساختارهاي سنتي به سوي شكل گيري روابطي متفاوت و نسبتا رها شده از قيودات و محدوديت هاي گذشته و به عبارت ديگر روابط ناب حركت كرد. در حيطه خانواده مي گويد كه خانوادهدر گذشته يك واحد توليدي بود دلايل اقتصادي مهمترين نقش رادر ايجاد پيوند هاي خانوادگي داشته. خانواده محل تقسيم كار بود . اما اكنون خانواده مجموعه اي از پيوند هاست كه براساس ارتباط عاطفي شكل مي گيرند.زنان وارد عرصه كار شده و به رقابت با مردان بلند شدند. در حيطه فرزندآوري و بچه دار شدن به دلايل عاطفي است نه به دلايل اقتصادي . اكنون كودكان بيشتر از گذشته حق اظهارنظر دارند و از حقوق بي سابقه اي برخوردارند تا جايي كه عصر حاضر را عصر فرزندسالاري يا عصر كودك عزيز ناميده اند .

بازتابي هويت؛ نتيجه طبيعي بازانديشي در دوران مدرن، پديده اي است كه گيدنز آن را بازتابي هويت نام مي نهند. بازتابي هويت بدين معناست كه هويت شخصي افراد بر حسب بازتاب تغيير تهادي اجتماعي مدرن مورد تجديد نظرهاي مداوم و باز انديشي قرار مي گيرند.

در فرهنگ سنتي ، هويت شخصي براساس ساختارهاي سنتي اعم از خانواده، دين، فرهنگ و ... شكل مي گرفت. هرچند براي انسان محدوديت هايي را موجب ميشوند. اما در عين حال ثبات شخصيتي و هويت را نيز براي او به ارمغان مي آورد. اما در جامعه مدرن، عوامل و تكيه گاه هايي كه هويت انسان و خود اورا شكل مي دهند از بين رفته است . انسان بايد خودش تلاش كند و به طور فعال ، خود و هويت خويش را بسازد و خود تصميم بگيرد كه چه باشد و چه نقشي برعهده داشته باشد. باز انديشي تحت تاثير عامل مي باشد؛قدرت، ارزشها، پيامد هاي ناخواسته، گردش دانش اجتماعي. گيدنز معتقد است در جامعه مدرن انسان هويت خود را خلق و تصحيح مي كند . اينكه چه كسي است  و چگونه باشد را مرور مي كند. بر اين اساس ،انسان مدرن داراي هويت شخصي است كه مي تواند خود را براي ديگران توضيح دهيد و اين شاخصه عصر حاضر است.

مقدمه اي بر تحليل نهادين مدرنيته

 مدرنيته يك پديده غربي نيست بلكه يك پروژه غربي است. گيدنز در تعريف مدرنيته مي گويد ؛ مدرنيته به شيوه هاي زندگي اجتماعي و تشكيلات و سازمان هاي اجتماعي اشاره دارد كه از حوالي قرن 17 به بعد در اروپا ظاهر شد و به تدريج دامنه تاثيرات و نفوذ آنها كم و بيش در ساير نقاط جهان گسترش يافته است . پنج عنصر در تعريف گيدنز به چشم مي خورد؛ شيوه زندگي، نهادهاي اجتماعي، زمان (قرن 17) ، مكان (اروپا)، آغاز جهاني شدن (نفوذ و گسترش از اروپا به ساير نقاط جهان). اين ويژگي ها براي مدرنيته آغازين در نظر گرفته مي شود. گيدنز تحولات و دگرگوني ها در مدرنيته را در دو وجه مي داند؛

ü                  برون گستر؛ به ايجاد و تثبيت شكل يا اشكالي از ارتباط متقابل اجتماعي كه در عرصه عظيم و گسترده پهناور جهان را مي سازد ، منجرشده است .

ü                  درون گستر؛ در خدمت اصلاح و تعديل برخي از خصوصي ترين و شخصي ترين ويژگي هاي هستي يا حيات ما عمل كرده اند.

گيدنز قطع كامل و استمرار ميان سنتي و مدرن را تاييد نمي كند.گيدنز خصلت ناپيوستگي و عدم استمرار براي مدرنيته قائل است. گيدنز براي اين عدم استمرار، عدم استمراري كه نهادهاي اجتماعي مدرن را از سامان يا نظم اجتماعي سنتي جدا مي كند، چند شاخص را برميشمارد ؛

Ø                  گام هاي تند و سريع تحول و دگرگوني(شتاب دگرگوني) در تمام ابعاد

Ø                  حوزه تحول و دگرگوني اين شاخص در اثر برقراري تماس و ارتباط متقابل ميان نواحي. منطق مختلف جهان برجسته مي شود(پهنه دگرگوني)

Ø                  سرشت يا ماهيت ذاتي و دروني نهادهاي مدرن

مدرنيته همچون تيغ دولبه اي است كه يك سوي آن گسترش فرصت ها و موقعيت ها براي همه انسان هابراي بهره مندي از حياتي مطمئن  و جبران كننده به مدد تكامل نهادهاي اجتماعي مدرن و گسترش جهاني آنهاست. اما سوي ديگر آن وجه تاريك . غم انگيزي است كه راه به خطر و ريسك مي برد.

گيدنز نظرات دوركيم، وبر و ماركس را در مورد وجه فرصت ، امكانات و موقعيت مدرنيته مورد بررسي قرار مي دهد. ماركس و دوركيم معتقدند كه امكانات ت و فرصت هاي پيش روي انسان عصر مدرن ، بيشتر از هر دوره اي است و اين از امتيازات برجسته مدرنيته است. ماركس نظام سرمايه داري را موتور محركه مدرنيته ميداند در حالي كه دوركيم نظم مدرنيته را حاصل صنعتي شدن و صنعت گرايي مي داند نه نظام سرمايه داري. و گسترش صنعت گرايي را موجب استقرار حيات اجتماعي متوازن و هماهنگ مي دانست. وبر ديدگاه بدبينانه اي داشته و دنياي مدرن را سرشار از تناقص ديد كه بروكراسي تنها عامل استقرار نظم در آن مي باشد كه موجب در هم شكستن خلاقيت هاو استقلال فردي است. در زمان اين سه متفكر، پيامدهاي منفي مدرنيته آغازين بيش از هر چيز متوجه انسان بود. اما گيدنز وجه تاريك و غم انگيز مدرنيته را در سه وجه مورد توجه قرارداد؛

·                    عواقب مخرب افزايش توليد بر روي زيست بوم

·                    امكانات توتاليتري تعبيه شده در پارامترهاي آن

·                    صنعتي شدن جنگ(قدرت نظامي)

ماركس نظم سرمايه داري را منشاء تضاد و و فاصله طبقاتي مي دانسته و دوركيم عامل نظم را به صنعتي شدن نسبت ميداد . اگر چه وبر به نقش قدرت نظامي توجه كرد اما توجه او معطوف به گذشته بود و تاكيد او در دوران مدرن متوجه حصول عقلانيت و بروكراتيزه شدن بود. گيدنز صنعتي شدن جنگ را وجه تاريك مدرنيته در قرن حاضر مي دانست.

گيدنز براي شرح و درك ماهيت مدرنيته اگرچه راجع به پويايي ماهيت مدرنيته با جامعه شناسان كلاسيك موافق است اما اين پويايي را در سرمايه داري، صنعت گرايي و بروكراسي نمي داند .او سه عامل را براي پويايي و ديناميسم مدرنيته نسبت مي دهد؛

§    جدايي و تفكيك زمان و مكان و بازتركيب مجدد آنها

§    جابجايي و كنار زدن نظام هاي اجتماعي

§    دسته بندي ، نظم يا سامان دهي بازتابي روابط اجتماعي

جهاني شدن

كتاب جهان رها شده مجموعه سخنراني هاي گيدنز پيرامون جهاني شدن و يكپارچگي جهاني و نيز تقابل سنت و مدرنيته متاخر استدر سخنراني 10 نوامبر 1999، اين كتاب شامل پنج گفتار است كه به ترتيب زير عنوان شده است.

v   ريسك

v   يكپارچگي جهاني

v   سنت

v   خانواده

v   دموكراسي

خلاصه اي از مطالب اين كتاب گرداوري شده است.

گيدنز معتقد است كه با توجه به شرايط قرن 20 و تغيير تحولاتي كه به سرعت اتفاق مي افتد كه قابل كنترل و پيش بيني نيست. توسعه فناوري و رشد علم باعث وقوع مسائلي مي شود كه پيش بيني را برهم مي زند .البته گيدنز قصدش اين نيست كه اميد كنترل و نظارت بر قوانين و اهداف جامعه را ازبين ببرد . آنچه در اين برهه زماني بسيار مهم تلقي ميشود، توانايي كنترل قوانين براي رسيدن به اهداف مناسب و از پيش تعيين شده است .گيدنز در اين كتاب دو نوع نگاه متفاوتي را كه امروزه صاحبنظران به مسائل جهاني دارند را شناسايي كرده است ؛

§    شكاكان يكپارچگي جهاني ؛ يكپارچگي جهاني را يك ايدئولوژي مي دانند كه به منظور نهادينه كردن ايدئولوژي اقتصاد مبتني بر بازار مطرح شده است. اين دسته معتقدند كه در گذشته هم كشورها باهم درارتباط و مرز ميان آنها باز بوده و بازار رقابتي يكپارچه هم وجود داشتهو چيزي فرق نكرده است. يا به عبارتي ديگر نحوه گذران همانند گذشته است. دولت ملت وجوددارد و هنوز داراي قدرت است . جهان چندان پيچيده نشده و تغييرات بزرگ در جهان صحبت بيهوده اي است.

§    افراطيون نظريه يكپارچگي ؛ يكپارچگي جهاني رخ داده و موجب تغيير در همه نهادها و قسمت هاي جامعه هم شده است. سيستم هاي سنتي متحول شده اند و دولت ملت ها از بين رفته اند يا در حال به پايان رسيدن هستند. جهان روز به روز در حال پيچيده شدن است.

به طوري كه جهان امروز با گذشته به طور كامل متفاوت است. به عنوان مثال آمار اقتصاد مالي اثبات می كند كه سطح تجارت جهاني نسبت به قبل توسعه يافته است و  معتقدند دانش اقتصاد موجب اين رشد شده است.

اما گيدنز ديدگاه دوم را به واقعيت نزديك مي داند اما معتقداست كه اقتصاد تنها عامل نميداند بلكه دسته اي از عوامل و تغييرات اجتماعي، فرهنگي و سياسي نيز در اين جريان دخالت دارند. گيدنز يكي از عوامل تشديد كننده اين امر را انقلاب ارتباطات ميداند. كه با اين انقلاب در اواخر دهه 60 ميلادي سيستم هاي اقتصادي شروع به تغيير كردند اين يك مقدمه اي شد براي تغيير در ساير حوزه هاي مختلف جامعه. گيدنز تا حدودي مدرنيته متاخر را علت جهاني شدن مي داند.

او برخلاف منتقدان جهاني شدن، اين پروسه را استعمار معكوس مي خواند و آن را فرايندي برابر ساز در عرصه جهاني مي داند.در مجموع آن را پروسه اي مثبت و تاريخي مي داند كه از قرن 18 وجود داشته اما در مدرنيته متاخر شدت و وسعت بيشتري يافته است و در عرصه خرد و كلان بر انسان اثر گذاشته است. گيدنز بيان ميدارد كه جهاني شدن را نمي توان با يك بعد يا عامل شناسايي كرد . جهاني شدن صرفا پديده اي اقتصادي نيست و نبايد آن را با پيدايش يك نظام جهاني يكي انگاشت. جهاني شدن در واقع تغيير شكل زمان و مكان است. جهاني شدن نه تنها به ايجاد نظام هاي پهن دامنه بلكه همچنين به تغيير شكل بافتهاي محلي و حتي شخصي تجربه هاي اجتماعي مربوط مي شود. گيدنز در تعريف جهاني شدن مي نويسد: جهاني شدن در واقع به معناي در هم گره خوردن رويدادهاي اجتماعي و روابط اجتماعي سرزمين هاي دوردست است و آن را ميتوان تلاقي حاضر و غائب دانست. گسترش جهاني تجدد را بايد برحسب ارتباط فزاينده بين اوضاع و احوال جوامع دوردست در نظر گرفت.

در كتاب جهان رها شده گيدنز از يكپارچگي جهاني صحبت مي كند وآن را مثل منشور سه وجهي مي بيند. كه از يك طرف ميدان بازار جهاني، قدرت ملتها را كاهش مي دهد كه در نتيجه ملت ها نمي توانند مانند گذشته تحت تاثير قدرت اقتصادي باشند.از طرف ديگر،يكپارچگي جهاني مرزهاي ملت ها را باز مي كند .علاوه بر آن ، يكپارچگي جهاني قادر است در درون مرزها شكل هاي محلي هويت فرهنگي به وجود آورد.

گيدنز ايده زوال دولت ملت را نمي پذيرد و معتقد است اگرچه ميزان قدرت دولت ملت ها نسبت به گذشته كاهش يافته ولي آنها همچنان داراي منابعي هستند كه بنگاههاي اقتصادي فاقد آنند. همين امكانات و قابليت ها مي توانند منجر به قدرت سياسي يك ملت شود و به واسطه همين منابع دولت در جهان يكپارچه نقش ملي مي يابد.

 ابعاد و شاخص ها اصلي جهاني شدن :

جهاني شدن را بسط جهاني مدرنيته مي داند كه داراي چهار بعد يا پايه اصلي است .پايه هاي اصلي جهاني شدن وابسته به ابعاد نهادي مدرنيته است. مدرنيته داراي چهار بعد است؛ سرمايه داري، صنعت گرايي‌، وجود دولت ملت،‌ قدرت نظامي و مهار خشونت. چهار بعد اصلي جهاني شدن:

v   اقتصاد سرمايه داري جهاني ؛ اقتصاد سرمايه داري تنها بعد آن نيست. البته سرمايه داري را سامان اقتصادي مي داند نه سياسي. نظام سرمايه داري تقريبا تمام نقاط جهان را دربر گرفته اين در حالي است كه دولت هاي سرمايه داري هنوز تنوانسته اند بخش هاي عمده اي از جهان را زير نفوز و سلطه قرار دهند.

v       نظام دولت ملت در عرصه جهاني ؛ نظام دولت ملت ها كه سامان سياسي دوران مدرنيته است و پايان قرن 20 كامل جهان شمول شد. هرچند در پايان قرن بيست بسياري از مناسبات اقتصادي اجتماعي  تحت تاثير شركت هاي بزرگ به ويژه شركت هاي چند مليتي شكل مي گيرد، اما  هنوز در انحصار دولت هاست. به بيان گيدنز در ابتداي قرن 21 به جز مناطق قطبي هيچ سرزمين در هيچ كجاي دنيا نيست كه تحت حاكميت يك حكومت در درون يك دولت ملت نباشد.

v       سامان نظام جهاني ؛ كه به صنعتي شدن امور نظامي و جنگي اشاره شده، كه به دليل صنعتي شدن جنگ خطر وقوع جنگ بسيار گسترده شده است . وجود اين مخاطرات موجب شكل گيري ائتلاف هاي جهاني و اتحاديه هاي فراملي را موجب شده است. رشد فناوري هاي مدرن مي تواند جنگ را به پديده جهاني تبديل كند .

v       جهاني شدن صنعت و تقسيم كار بين المللي ؛ چون صنعت مدرن بر تقسيم كار استوار است توسعه جهاني آن موجب مي شود كه تقسيم كار جنبه جهاني يابد به طوري كه ديگر نمي توان توليد و عرضه كالا و خدمات صنعتي را به سرزمين مشخص محدود نمايد.

بنابراين گسترش نظام جهاني سرمايه داري، جهان شمولي الگوي دولت ملت، شكل گيري يك سامان نظامي جهاني و تقسيم چهار بعد اصلي جهاني شدن و عوامل اصلي ازجاكندگي پديده هاي اجتماعي و جدا شدن زمان و مكان از قيد و بندهاي مكاني و علت فشردگي روابط اجتماعي در عصر جديدند. گيدنز خصلت هايي را براي جهاني شدن در نظر مي گيرد كه از آن به عنوان آثار جهاني شدن نام مي برد:

ü        واقعيت اقتصاد جهاني

ü         انقلاب و جهاني شدن ارتباطات

ü         مسائل جهاني زيست محيطي

ü        بازپروري و احياي دوباره فرهنگ هاي محلي و ناسيوناليسم ؛ كاهش كنترل دولت هاي ملي بر فرهنگ هاي محلي باعث مي شود كه فرهنگهاي بومي و حتي نوع جديدي از ناسيوناليسم محلي به وجود بيايد. در عصرجديد شاهد بروز و ظهور مناطق فرهنگي و اقتصادي نو خواهيم بود .گرايش ها و فرهنگ هاي جديد را نمي توان در قالب سنتي يا روابط سنتي حفظ كرد.بنابراين جهاني شدن نياز به بازسازي دارد.

ü        تحول در سطح زندگي روزمره و هويتهاي فردي؛ جهاني شدن موجب شده سطح زندگي روزمره انسان نيز متحول شود. بيشتر كنش هاي اجتماعي و رفتارهاي بشر در قالب سنتي خانواده، سنت ها و آداب و رسوم محلي شكل مي گرفته است اما امروزه شرايط جديد پيدا شد.

  ارتباط انسان ها با فراتر از مرزهاي محلي و كنش متقابل آنها با پديده هاي اجتماعي كه فراتر از مكان و سنت هاي مكان مندند، امكان نوع جديدي از زندگي روزمره را بدان داده كه ابعاد جهاني دارد. در اثر ديالكتيك بين امور محلي و جهاني روابط اجتماعي و هويت هاي جديدي شكل مي گيرندكه زندگي روزمره انسان را تحت تاثير قرار ميدهد . اين امر به شكل گرفتن معناي جديدي از خود براي افراد بشر مي انجامد. اين خود جديد محصول تعامل ميان فرايندهاي جهاني و محلي است گيدنز مي گويد سطح و ابعاد فاصله گيري هاي زماني كه به فضايي در دوران تجدد كنوني به چنان حدي رسيده كه براي نخستين بار در تاريخ بشريت، خود و جامعه در محيطي جهاني به تعامل مي پردازد. در گذشته بر اساس براساس قالب هاي سنتي خود يك انسان پديدار مي شد ولي امروزه در شرايط جديد يك فرد در درون خود امكان بازيابي و بازتعريف وجود خود را دارد.

ريسك

  انچه جوامع مدرن را از جوامع سنتي جدا ميكند پديده اي به نام ريسك و ريسك پذيري است. امروزه دست به اعمالي مي زنيم و با اهدافي جهت كسب شهرت و ثروت پيش ميرويم ويا حتي شايد نتيجه اي معكوس بدست آوريم .در فرهنگ هاي سنتي به دليل اعتقاد به قضا و قدرمفهوم ريسك جايگاهي نداشت. وقتي اين افراد در برابر شرايط قرار مي گرفتند شروع مي كردند به دليل سازي و و آن را به ماهيتهاي ابدي جهان مرتبط مي ساختند.ريسك وريسك پذيري مختص جوامع مدرن است. جوامعي كه تصميم دارند به جلو حركت كنند و آينده را از آن خود سازند. در پي مفهوم ريسك بايد نسبت به مفهوم  امنيت فردي و جمعي هم توجه نمود. مفهوم امنيت به بيمه وابسته است. مفهومي كه كاملا در تقابل با مديريت زمان و فضا معنا مي يابد. چرا كه ريسك كردن داراي پيامدهايي است. بنابراين كنترل آينده در كنار بيمه معنا مي يابد. بيمه و امنيتي كه از كنار آن بدست مي آوريم راه حلي است براي آمادگي بيشتر افراد براي پذيرش ريسك. ورود ريسك در قسمت هاي مختلف زندگي از دو روند ناشي مي شود:

ü        پايان پذيرفتن قدرت طبيعت

ü        سنت زدايي

منظور اين است كه در گذشته تاقبل از رشد دانش و فناوري مردم نگران بلاهاي طبيعي بوده اند كه در قالب قضا و قدر معنا ميكردند. اما بشر به مدد علم و تكنولوژي آن را تحت كنترل خود قرارداده و امروزه بشر نگران سلاح هاي هسته اي  كه خود به وجود آورنده آن است مي باشد و خودش مسئول آن است. پايان پذيرفتن سنت به اين معناست كه در زندگي امروزه با وجود تغييراتي كه پيش آمده دخالت سنت در امور روزمره كمتر ديده مي شودو كمتر در زندگي ما تغيير به وجود مي آورد.

سنت

گيدنز متذكر ميشود هر آنچه قديمي به نظر ميرسد لزوما سنتي نيست. بسياري از سمبل ها و نشانه ها و حتي كالاهايي كه به نظر سنتي مي آيند محصول قرن اخيرند مانند؛ مراسم كريسمس،جشن بابانوئل، لباس ارتش هندوستان و ... محصول انقلاب صنعتي و سال هاي بعد از آن است. گيدنز معتقد است كه در عصر روشنگري با به تقابل كشاندن سنت و دانش، سنت به حاشيه رفته و حتي اين نوع رفتار موجب شده كه سنت معادل خرافات و رفتارهاي غيرعقلاني در نظر گرفته شود. دليل مطرود دانستن سنت رامي توان با دو روند يكپارچگي جهاني توضيح داد:

ü        روند رو به گسترش ارتباطات و گسترش تكنولوژي اطلاع رساني و كالايي شدن فرهنگ(انقلاب ارتباطات)

ü        راديكاليزه شدن مدرنيته

سنت به گونه اي در زندگي ما وارد شده كه به خود اجازه نمي دهيم در مورد آن تفكر كنيم و براي رفتارهاي خود دليل بياوريم .عملكردهاي ما با تكيه بر سنت بي پاسخ مي ماند .اما امروزه ما ازخود ميپرسيم بعد عمل مي كنيم در صورت نيافتن پاسخ مناسب از انجام عمل سر باز ميزنيم .در واقع سنت از روند رو به گسترش ارتباطات و تكنولوژي جا مانده است. راديكاليزه شدن مدرنيته بدين معناست كه زندگي روزمره به سمت و سوي اصول مدرنيته پيش مي رود كه خود باعث تغييراتي در مناسبات رفتاري مي شود. وقتي حيطه عمومي مانند دموكراسي و اقتصاد از مناسبات سنتي جدا شوند رفته رفته اين جداسازي در حيطه خصوصي هم اتفاق مي افتد.

دين ودنيوي شدن

طبق نظر متفكران جامعه شناسي دين سنتي در دنياي مدرن روز به روز بيشتر به حاشيه مي رود. ماركس، دوركيم و وبر معتقدند كه همراه با مدرن شدن جوامع و اتكاء به علم و فناوري براي كنترل و تبيين جهان اجتماعي فرايند دنيوي شدن قطعا رخ خواهد داد. دنيوي شدن فرايندي است كه قدرت و نفوذ دين در حوزه هاي گوناگون زندگي اجتماعي رنگ مي بازد. دو ديدگاه راجع به فرضيه دنيوي شدن وجود دارد:

-        طرفداران فرضيه دنيوي شدن

-        منتقدان اين فرضيه (دين همچون نيرويي موثر)

به استدلال طرفداران، در گذشته دين اهميت بيشتري در زندگي روزمره مردم داشته. اما منتقدان آن را نمي پذيرند و استدلال مي كنند به اين جهت كه مردم در گذشته به كليسا مي رفتند نمي توان ثابت كرد كه ضرورتاً ديندار بوده اند. عقايد ديني و معنوي همچنان عامل نيرومند و برانگيزاننده هستند حتي اگر مردم در مراسم مذهبي شركت نكنند. عده اي معتقدند ايمان بدون تعلق در جريان است. يعني مردم اعتقاد خويش را به خدا يا يك نيروي متعالي حفظ مي كنند اما برون از صورت نهادينه شده دين، با ايمان خويش زندگي مي كنند. حتي اگر شكل هاي سنتي دين در حال افول باشد باز هم دين نيرويي مهم و سرنوشت ساز در دنياي اجتماعي ما است.

جاذبه دين (سنتي و مدرن) در هر حالت ماندگار خواهد بود. در ارزيابي دين در دنياي مدرن، بايد تغييرات پرشتاب و تنوع و دگرگوني را مورد توجه قرار داد. بنابراين در چنين شرايطي مردم آرامش و تسكين خود را در دين جستجو مي كنند. جنبش هاي نوين ديني، فرقه ها‌ و  كيش هيتواند واكنش ديني در مقابل تغيير باشد .بسياري از منتقدان دنيوي شدن عقيده دارند كه آنها دگرديسي عقايد ديني در مقابل تغييرات ژرف اجتماعي اند. استدلال برخي بر اين است كه جنبش هاي نوين ديني را بايد واكنشي در مقابل فرايند گسترش آزادي و دنيوي شدن در جامعه تلقي كرده و عده اي نيز آنرا محصول تغييرات اجتماعي پرشتاب ميداند. پيدايش گروه ها و  فرقه هايي كه بر معنويت شخصي تاكيد مي كنند حاكي از اين است كه افراد زيادي احساس مي كنند كه در اين در اين دنياي بي ثبات و غير قطعي به پيوند دوباره اي با ارزش ها و عقايد نياز است .اما طرفداران دنيوي شدن خاطر نشان مي كنند كه جنبش هاي نوين ديني فقط جايگاه حاشيه اي در كل جامعه دارند .به استدلال آنها مشاركت در جنبش هاي نوين ديني در مقايسه با تعهدات ديني واقعي، ظاهراً يك سرگرمي و يا انتخاب سبك زندگي نيست. گيدنز به جنبش هايي اشاره دارد؛

جنبش هاي هزاره اي ( Millenarianism )؛ گروه هاي هزاره باوري به گرو هايي گفته مي شود كه چشم انتظار رستگاري فوري و جمعي مومنان هستند كه از طريق انديشه هاي ديني مستقر استفاده مي كنند و نياز به احياي دوباره آن را اعلام مي دارند،

 عقيده به آخرالزماني(Apocalypticism)؛ معتقدند كه رويدادهاي اجتماعي نشانه فرارسيدن پايان كار جهان است. رويداد هايي مثل ايدز، جنگ خليج، خطر گرم شدن زمين و ... 

بنيادگرايي ديني( Fundamentalism)؛ نيرو گرفتن بنياد گرايي ديني نشان مي دهد فرايند دنيوي شدن در جهان مدرن به پيروزي نرسيده است.

.بنياد گرايي ديني عمدتاً در واكنش به به فرايند جهاني شدن پديدار مي شود. هرجا نيروي مدرن شدن رفته رفته باعث تزلزل عناصر سنتي جهان اجتماعي مي شود . بنياد گرايي  به دفاع از عقايد سنتي مي پردازد بنياد گرايي همان سنت است كه به شيوه اي سنتي از آن دفاع مي كند .بنيادگرايي بيشتر به چگونگي دفاع از عقايد و توجيه انها مربوط مي شود تا به محتواي خود عقايد.

ازميان متفكران كلاسيك ، شايد تنها وبر توانست تصور كند كه يك دين سنتي همچون اسلام در چنان ابعادي از نو احيا شود كه شالوده تحولات سياسي در اواخر سده 19 باشد (بنيادگرايي اسلامي).احيا گري اسلامي را نمي توان به سادگي فقط بر حسب دين درك كرد. بلكه تا اندازه اي بازنمود واكنشي عليه تاثير غرب است  جنبشي است كه داعيه هاي ملي يا فرهنگي دارد. به طور كلي بنياد گرايي ديني مي تواند نيروي مخربي به حساب بيايد چرا كه همراه با خشونت باشد. در اين عصر جهاني شدن كه به گفتگو و تفاهم دوجانبه نياز مبرم وجود دارد در زمانه اي كه پذيرش بي چون و چرا و كوركورانه انديشه هاي سنتي رو به افول مي رود همه ما بايد به بحث و گفتگو با مردماني كه داراي عقايد مختلف دارند توجه كنيم راه اصلي حذف و يا كنترل خشونت فقط همين بحث و گفتگو است.



سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391



Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by sociology1
This Themplate By Theme-Designer.Com

About us


لیست مطالب پیشین

منوی اصــــلی -------------------- Menu

موضوعات -------------------- Categories

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com